پسری از نسل پارس

تقدیم به همه آنان که کفش های کودکیشان هنوز اندازه پایشان است

اه ، خسته ام زین روزگار زور

بزرگانم همچو بت سخت و بی روح اند

هدف هایم مهمان خاک های ذهن آزادم شدند

دستانم به شوق استعداد تکان میخورند

اما، رو در رویم بت ها و نماد هایشان خود نمایی میکنند

دیگر جاده های خاکی هم برایم امن نیست

صدای نُت ها در ذهنم بالا و پایین میشود

دنیای بزرگ افکارم در یک چهار دیواری مثل مقبره قلبم اسیر شده

راه فرارم فقط یک تکه کاغذ و خودکار آبی 

که برایم همچون دوست قدیمم

کام می دهند

 

خطی از دلنوشته ها

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

دریافت همین آهنگ