پسری از نسل پارس

تقدیم به همه آنان که کفش های کودکیشان هنوز اندازه پایشان است

غروب بود ،غروب جمعه خیلی دلم گرفته بود .آخه یه هفته می شدکه ندیده بودمش.انگار یه چیزی کم داشتم.زنگ زدم، صداشو که شنیدم انگار که دیگه رو زمین نبودم. اینقدر خوشحال بودم که نمیخواستم گوشی رو قطع کنم.که بهم گفت برام یه هدیه گرفته و یه خبرخوب و فردا موقعی منو دید میخواد سوپرایزم کنه.اینو که گفت دیگه نپرسیدم چی گرفته یا اینکه کی میاد پیشم.تو دلم خیال پردازی کردم و از اینکه هرچه سریعترمیدیدمش لحظه شماری  میکردم اینقدر دلم واسش تنگ شده بود که میخواستم تو همون لحظه اول بپرم و تو آغوش بگیرمش و ازش بخوام که دیگه تنهام نذاره. شب شد و من با همین رویاهام خوابم برد .تا اینکه وقتی از خواب بیدار شدم خورشید وسط آسمون بود و من باورم نمیشد اینقدر خوابیده باشم بلند شدم وبهش زنگ زدم ولی جوابمونداد. گفتم از خستگیه راه حتما خوابش برده،گفتم خودم برم وبیدارش کنم،آخه می خواستم بدونم اون چیزی که میخواست بهم بگه چیه؟سریع لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.ولی نزدیکای خونشون که رسیدم صدای شیون و گریه بدجوری حواسمو به خودش مشغول کرد.قدمامو تندتر کردم.وقتی به خونشون رسیدم خشکم زد.پارچه سیاه دم خونشن حاکی از خبری ناگوار میداد.نمیدونم چی شد یاد حرفاش افتادم.میگفت یه جوری از زندگیم میره که هیچ رد پایی به جا نذاره!!!! تنم لرزید دویدم تو خونشون ،خیلی شلوغ بود ،همه گریه میکردن،با ترس همرو پس زدم.خودش بود!!!تازه فهمیدم اون خبر که میخواست بده چی بود.تمام تنم میلرزید، ولی به خودم قول داده بودم!!!خودمو روش پرت کردم تو آغوش گرفتمش و ازش خواستم که هیچوقت ترکم نکنه ولی افسوس............

 

MKH

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

دریافت همین آهنگ