پسری از نسل پارس

تقدیم به همه آنان که کفش های کودکیشان هنوز اندازه پایشان است

سلامی تا آخرین لحظه ی زندگی

سلام را میگویم،

نمیدانم چرا حسم عجیب است و

نمیدانم لحظه ای است یا جاودانه؟

میخواهم خود را در خود بشناسم

نه خود را در آینه.

میخواهم تو را درک کنم

مثل یک بید مجنون در باغی پر از یاس

شاید توانم باشد خدا را هم بشناسم...در خود .

و شاید تمام لحظه هایم

همین حس عجیب با تو بودن باشد

تا آخر عمر.

 

خطی از دلنوشته ها

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

نگاهش به هر سو بود

ولی چشمانم به انتظار یک زیر چشمش

درک گرمیت بر صورتم

بدان روز هر روز گرفتارم

تلخیش آشکار،

حس میکنم که چه تلخ به کامم ماند

آن لبخند کزایی...

ز سوی دیگر

عاشقی با نگرانی

گفتمش هیچش نسیت،

گفت مرا که میخواهمش

نگاه چرخاندم

بازی انگشتان و دانه هایی چوبی

که سد امید مرا درست میکند.

شب و دانه هایی سفید

ز آسمان گریان

آدم برفی خوبی شدم

میشنوم صدای خندهاتون رو .

 

خطی از دلنوشته ها

              

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

اه ، خسته ام زین روزگار زور

بزرگانم همچو بت سخت و بی روح اند

هدف هایم مهمان خاک های ذهن آزادم شدند

دستانم به شوق استعداد تکان میخورند

اما، رو در رویم بت ها و نماد هایشان خود نمایی میکنند

دیگر جاده های خاکی هم برایم امن نیست

صدای نُت ها در ذهنم بالا و پایین میشود

دنیای بزرگ افکارم در یک چهار دیواری مثل مقبره قلبم اسیر شده

راه فرارم فقط یک تکه کاغذ و خودکار آبی 

که برایم همچون دوست قدیمم

کام می دهند

 

خطی از دلنوشته ها

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٦ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

دریافت همین آهنگ