پسری از نسل پارس

تقدیم به همه آنان که کفش های کودکیشان هنوز اندازه پایشان است

 

پسر جوانی، دختری را که در فروشگاه سی‌دی‌فروشی کار می‌کرد بسیار دوست می‌داشت. ولی هیچگاه با او درباره‌ی عشقش سخن نمی‌گفت. او هر روز برای خرید سی‌دی به فروشگاه می‌رفت تا بتواند با دختر جوان صحبت کند.

پس از یک ماه، پسرک مرد. دختر به خانه‌ی آن پسر رفت و درباره‌ی او سوال کرد. مادر پسر گفت که پسرش مرده است. مادر پسرک، دختر را به اتاق پسرش برد. دخترک تمام سی‌دی‌هایی را که به پسر فروخته بود را آنجا دید، بدون آنکه درشان باز شده باشد. دخترک گریه کرد و گریه کرد تا او هم مرد.

می‌دانید چرا دخترک گریه کرد؟ چون او تمام نامه‌های عاشقانه‌اش را در پاکت‌های سی‌دی قرار داده بود! بله. او هم پسرک را دوست داشت.

 

 

 

 

 

║╦║╬║╬║╬║║║♥
╚╩╩╩╣╔╣╔╬╗║♥
────╚╝╚╝╚═╝♥
╔═╗                  
║║╠═╦╦╦╗♥

║║║╩╣║║║♥
╚╩╩═╩══╝♥

╔╦╗
║║╠═╦═╦╦╗♥
╠╗║╩╣╬║╔╝♥
╚═╩═╩╩╩╝   

 

 

 

نوروزتان مبارک عزیزان

من تا 11 فروردین نیستم . امید وارم سالی خوب و تنی سلامت داشته باشید .

دوست دار شما مسعود

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

غروب بود ،غروب جمعه خیلی دلم گرفته بود .آخه یه هفته می شدکه ندیده بودمش.انگار یه چیزی کم داشتم.زنگ زدم، صداشو که شنیدم انگار که دیگه رو زمین نبودم. اینقدر خوشحال بودم که نمیخواستم گوشی رو قطع کنم.که بهم گفت برام یه هدیه گرفته و یه خبرخوب و فردا موقعی منو دید میخواد سوپرایزم کنه.اینو که گفت دیگه نپرسیدم چی گرفته یا اینکه کی میاد پیشم.تو دلم خیال پردازی کردم و از اینکه هرچه سریعترمیدیدمش لحظه شماری  میکردم اینقدر دلم واسش تنگ شده بود که میخواستم تو همون لحظه اول بپرم و تو آغوش بگیرمش و ازش بخوام که دیگه تنهام نذاره. شب شد و من با همین رویاهام خوابم برد .تا اینکه وقتی از خواب بیدار شدم خورشید وسط آسمون بود و من باورم نمیشد اینقدر خوابیده باشم بلند شدم وبهش زنگ زدم ولی جوابمونداد. گفتم از خستگیه راه حتما خوابش برده،گفتم خودم برم وبیدارش کنم،آخه می خواستم بدونم اون چیزی که میخواست بهم بگه چیه؟سریع لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.ولی نزدیکای خونشون که رسیدم صدای شیون و گریه بدجوری حواسمو به خودش مشغول کرد.قدمامو تندتر کردم.وقتی به خونشون رسیدم خشکم زد.پارچه سیاه دم خونشن حاکی از خبری ناگوار میداد.نمیدونم چی شد یاد حرفاش افتادم.میگفت یه جوری از زندگیم میره که هیچ رد پایی به جا نذاره!!!! تنم لرزید دویدم تو خونشون ،خیلی شلوغ بود ،همه گریه میکردن،با ترس همرو پس زدم.خودش بود!!!تازه فهمیدم اون خبر که میخواست بده چی بود.تمام تنم میلرزید، ولی به خودم قول داده بودم!!!خودمو روش پرت کردم تو آغوش گرفتمش و ازش خواستم که هیچوقت ترکم نکنه ولی افسوس............

 

MKH

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Have you ever fallen in LOVE , but knew they did not care? have you ever felt like crying but you knew you’d get no where? have you ever watched them walk away… not wanting them to go? and whispered “I LOVE YOU “ softly … not wanting tehm to know? you cried all night in misery and almost went insane . there’s nothing in this world that causes so much pain. if i could choose between life and death , i think i’d rather die . LOVE is fun , but hurts too much and the price you pay is high. so i say , don’t fall in LOVE , you’ll be hurt befpre it’s through . you see my friend i ought to know , i fell in LOVE with you.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme

دریافت همین آهنگ