پسری از نسل پارس

تقدیم به همه آنان که کفش های کودکیشان هنوز اندازه پایشان است

سرد و خسته مثل یک غروب تنها 

تو یک ساحل زیبا

بیشمارند گلهای نیلو

توی باغ ، دلهای ما

منو این ستاره شب

چه کنیم ز داغ دیدار

نگو از فصل جدایی

که بهار است ، بهار زیبا

 

امروز روز تولدم ... تولدش بود (26/02/1372)

 

خطی از دلنوشه ها

 


+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت٩:۳٠ ‎ب.ظتوسط مسعود | نظرات ()

تو این دو سال جایگاهی بودم برای حرف های یه پسرک... آره پسرکی که خودشو خودش بود با یه کیبورد خسته تر از خودش. این دو سال شدم مرهم و دفترچه خاطرات محض ...!!! گاهی رنگ عوض کردم ، گاهی صدا ...! بعضی وقتا قاطی میکردم و پسرک حسابی شاکی میشد؛ خب بقول دوستان اینم نمک فضای مجازی دیگه .  دلنوشته های رو تو خودم جا دادم و بعد چند وقت از اسم زندگی تغییر نام دادم به پسری از نسل پارس ، دلیلی شدم برای آشنایی با فکر ها و آدم های جدید که برای پسرک از ارزش خاصی بهرمند هستن، پسرک گاه گاهی بهم سر میزنه و برام پست جدید میاره...  راستی یادش بخیر (رخ) کسی که باعث شد پسرک منو خلق کنه؛ مرسی ......

و شما دوستان که دلیلی شدین من برای پسرک زنده بمونم ( از همگی ممنون )

تولدم مبارک ( وبلاگ پسری از نسل پارس )

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت۱٢:٠٩ ‎ق.ظتوسط مسعود | نظرات ()

13 روز دیگه با فکرت گذشت

نبودی ، نیستی ، نمیای

بیخیال ...! عادت کردم !

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۳ساعت٩:٠۱ ‎ب.ظتوسط مسعود | نظرات ()

سین ساغر بس بود ما را در این نوروز روز

گو نباشد هفت سین رندان دُرد آشام را

 

نوروز من روز رهایی از من است،

اما من که بی تو من نیستم.

نوروز من روز امید من است،

اما امیدم که بی تو نا امید است.

نوروز من روز خنده های من است،

اما خنده ام بی تو گریه است.

نوروز من روز با تو بودن است،

اما با تو بودن خیال من است.

 

خطی از دلنوشته ها

 

پیشاپیش عید نوروز رو به همه شما ایرانیان تبریک میگم و امید وارم سالی پر از نشاط و خوبی در پیش داشته باشید .

           مسعود  پسری از نسل پارس

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت٢:٠٩ ‎ق.ظتوسط مسعود | نظرات ()

روز هایم را با ماضی التزامی و مستمر میگذرانم

کاش لحظه هایم مثل لحظه هایت بود  ،  شاید آن وقت که رفتی دلت با من بود

آن روز ها که با هم بودیم ، آن خاطرات که با هم داشتیم ، ما هر دو با هم بودیم

ولی الان مضارع ام التزامی میشود

کاش لحظه هایم مثل لحظه هایش میشد  ،  کاش باران می بارید

و شاید در باران باز میگشت

مثل رفتنش

رفتنم

رفتنمان.

 

خطی از دلنوشته ها

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت۱۱:٥٢ ‎ب.ظتوسط مسعود | نظرات ()

تنهایی و منو من ...

احساس پوچ با او بودن...

حرف های دل من...

مهمان خاک های قلب من....

 

 

 

تا 14 فوریه چند روز بیشتر نمونده....

اخه من به کی میتونم کادوی ولنتاین بدم؟؟؟

 

خطی از دل نوشته ها

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ساعت۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط مسعود | نظرات ()

این روزهای سرد و بی انتها را نمی توانم فراموش کنم، کنار نیمکت تنهای پارک مینشینم من و نیمکت، چه روز هایی شب کردیم و چه شب هایی با هم گریه کردیم. بی وفایی از من بود نیمکت مثل همیشه برای گوش دادن به حرف های من همانجا منتظر بود . فهمیدم که نیمکت باز هم از کام های دوست قدیمم نا راحت شده

چه حس غریبی بود افتادن آخرین برگ درختان کنار پاهای منو نیمکت، چه حس عجیبی بود مردن پاییز و جون گرفتن دستام . همون لحظه صدای باد تو گوشم بود، صدای لالایی مرگ بود، چشمامو باز کردم به ماه چشم دوختم ... اون هم به لالایی گوش میداد.

 

خطی از دلنوشته ها

 

 

پ.ن 1: با تشکر بینهایت از بچه های فنز و مدیر فنز برای لطفشون نسبت به من( خجالت زده شدم )

پ.ن 2: خب خدا خواست و من دانشگاه قبول شدم اما نه تو رشته مورد علاقم ولی میخوام بعد از یه ترم تغییر رشته بدم و به رشته مورد علاقم برم

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت۳:۱٤ ‎ق.ظتوسط مسعود | نظرات ()